تبلیغات
دزک سرزمین مادری - یک بازدید کننده از دزک از وبلاگ دوشنبه ها

دزک سرزمین مادری

منوی اصلی

جستجو

آخرین عناوین

دزک سرزمین مادری


گزارش دوشنبه از «دزک»، قلعه‌ای که دهخدا نوشتن لغت‌نامه را از آن‌جا آغاز کرد

پشت در چوبی، خان با تفنگ ایستاده بود

مرحوم دهخدا نوشتن لغت‌نامه را اینجا شروع کرده و مدت‌ها اینجا اقامت‌داشته. ظاهرا پای کتاب‌خانه‌ی مفصلی هم در بین بوده، که یک‌جایی در آن سال‌ها گم وگور شده‌است. راستش اسم یک مشت آدم قدیمی مثل اسم فلان خان و خان‌زاده را هم آورد که یادم نمانده. بعد اشاره کرد محمد تقی بهار هم مدت‌ها آنجا اقامت‌داشته. بین حرف ‌هاش به باغ و امارت نگاه کردم. به آن‌ها حق دادم بیایند و اینجا برای نوشتن بمانند. جای غریبی بود.

فرهادخاکیان دهکردی

قالب این یادداشت دقیقا چیست، من هم نمی‌دانم. شاید اصلا مهم هم نباشد. در ‌‌نهایت قصد دارم از یک رخداد غریب در عصر جمعه با شما حرف بزنم. مواجهه‌ی من با یک بنای تاریخی... با یک قلعه.

به خواست یکی از دوستان ظهر جمعه سمت روستای دزک (استان چهارمحال و بختیاری) حرکت کردیم. همیشه اسم قلعه‌ی دزک را شنیده‌بودم و این‌که قلعه‌ی خان بوده‌است و چه و چه، اما هیچ‌وقت به صرافت دیدنش نبودم. شاید چون تنها سی‌کیلومتر تا شهرکرد فاصله دارد. جایی که من زندگی می‌کنم، پس ناخوداگاه فکرکرده‌ام حتما جایی که آنقدر نزدیک‌است، نمی‌تواند باشکوه باشد.

در مسیر، وضعیت روستا که پاکیزه و ساختارمند بنا شده‌بود، نظرم را جلب‌کرد. عصر موقع برگشت متوجه شدم که تمام این زیبایی ماحصل تاثیر تاریخ بر این روستا است. از یک لوازم‌یدکیِ موتورسیکلت نشانی قلعه را پرسیدیم. با لبخند جوابمان را دادند و همین‌که از خم خیابانی عبور کردیم، دیدمش؛ آنجا بود. ماتم برد. در اولین لحظه افسوس خوردم که چقدر دیر دیده‌بودمش. قصدندارم از پاییز توصیف‌های آنچنانی بدهم، زیرا در نقل از آن وضعیت با هر تغییر از کیفیتِ رخداد کم می‌شود. فقط اینکه برگ‌های زرد بیشترِ خیابان و نزدیک در ورودی را پوشانده بود. به ستون‌های قلعه نگاه‌کردم. باورکنید در اینجا هم قصدندارم که آن‌ها را مثلا به کوه تشبیه کنم. فقط اینکه خیلی سرپا و محکم آنجا ایستاده بودند.

صدای سرایدار بلندشد که گفت: «این بنا بدون بازسازی سرپا مونده.» در تن برج‌های قطور چند پنجره‌ی کوچک نظرم را جلب‌کرد. حتما موقع تاخت‌و‌تاز از اینجا با تفنگ، کلاه نمد یاغی‌ها و هرکسی سمت قلعه یورش آورده، نشانه گرفته‌اند.

بهتراست فکری برای هیجان‌زدگی‌ام وقت نوشتن این سطر‌ها بکنم. برای همین در توصیف حیاط به این‌ها بسنده می‌کنم که یک حوض سیمانی خشک روبه‌روی ایوان اصلی بود و پشتش یک باغ خشک با درختان لخت که شما چه باورتان بشود، چه نشود آنجا تکه‌ای از تاریخ بود و نه چیز دیگر. حتما به خاطر همین هم حیاط این سمت را دست نخورده‌گذاشته‌اند و حیاط پشتی را مثل پارک چمن‌کاری کرده‌اند. خشکی این یکی را بیشتر دوست داشتم. به ستون‌ها، به پنجره‌های خوش نقش‌ونگار نگاه کردیم. ساختمان دو طبقه‌ای که سرحال به ما نگاه می‌کرد. یکی از دوستان برای خشکی حوض افسوس‌خورد و دیگری از باغ خشک عکس گرفت و آن وقت گفت: «نه عکس‌ها خوب نمی‌شوند.»

پیرمردی با دوچرخه وارد محوطه شد. عکس دوچرخه‌اش را گرفتیم که ضمیمه می‌کنم. خیلی گرم با ما احوال‌پرسی‌کرد. از قلعه گفت. از حرف‌هایش این‌ها یادم هست که مرحوم دهخدا نوشتن لغت‌نامه را اینجا شروع کرده و مدت‌ها اینجا اقامت‌داشته. ظاهرا پای کتاب‌خانه‌ی مفصلی هم در بین بوده، که یک‌جایی در آن سال‌ها گم وگور شده‌است. راستش اسم یک مشت آدم قدیمی مثل اسم فلان خان و خان‌زاده را هم آورد که یادم نمانده. بعد اشارهکرد محمد تقی بهار هم مدت‌ها آنجا اقامت‌داشته. بین حرف ‌هاش به باغ و امارت نگاه کردم. به آن‌ها حق دادم بیایند و اینجا برای نوشتن بمانند. جای غریبی بود. دختر بچه‌ی سرایدار از توی ایوان اصلی دوید. از کنار ما عبور کرد و توی باغ گم شد. پیرمرد مفصل توضیح می‌داد. فرخی‌یزدی هم آنجا توی قلعه‌ی دزک اقامت داشته. دکتر مصدق هم همین‌طور. بعد از خورجین دوچرخه، دفتر شعرش را بیرون آورد. گفت شاعر است. برایمان یک غزل و بعد یک مثنوی در ستایش قلعه خواند. وقتی دید خوب گوش می‌کنیم، یک‌مرتبه پرسید: «از کجا آمدید؟» حتما اول فکرکرده‌بود از جای دوری مثل تهران آمده‌ایم. وقتی فهمید از همین بیخ گوشش، شهرکرد هستیم، شاید حیرت‌زدگی من یکی را حداقل توی ذهنش حماقت فرض‌کرد. گفت روزهای جمعه توی قلعه جلسه‌ی شعرخوانی ‌دارند، داستان هم می‌خوانند. به جلسه‌شان دعوتمان کرد.

تصور اینکه در چنین مکانی، عده‌ای جمع بشوند و شعر بخوانند، ذوق‌زده‌ام کرد. گفتم از اول جلسه‌شان برویم. دوست‌دارم شعر‌ها را بشنوم. رفقا گفتند، اول داخل قلعه را ببینم.

در ساختمان، دفتر کار دهخدا را هم دیدیم. درهای ساختمان شاید از همه بیشتر حیرت‌زده‌مان کرد. حیاط پشتی و دیوارهای آجری و باقی جزئیات در عکس‌ها آمده. حالا شما حساب کنید، ما چند نفر توی راهرو‌ها گم شدیم تا ببینم از کجا صدای شعر خواندن می‌آید. گشتیم. گشتیم. یکیمان گفت: «بعید نیست پشت یکی از همین در‌ها، به تاریخ بربخوریم و خان بدهد حسابی فلکمان کنند.» خندیدم. باد پاییز پنجره‌ها را می‌لرزاند. واقعا بعید نبود پشت در آینه‌خانه که بسته‌بود، به تاریخ بربخوریم. به رسم موزه‌ها کسی عقبمان نبود و همه‌جا هم دوربین کارنگذاشته بودند. راحت می‌شد حس‌کنی آزادی تا همه‌جا بروی. دختر بچه‌ی سرایدار از ایوان پشتی گذشت و با صدای بلند خندید. باز عقب صدای شعرخواندن گشتیم.

در اتاقی تاریک‌روشن جمع شده‌بودند. تفاوت سنشان اول از همه نظرم را جلب‌کرد. شاید پیرمرد کنار دستم نود‌سالی سن داشت و به‌زحمت سن دختربچه‌ی‌ آن طرفی به ده‌سال می‌رسید.

یکی از آقایان شعر سپید کوتاهی خواند. گفت این طرح است و من هنوز اصلا نمی‌دانم شعرِ طرح چی هست. بعد یکی شعر دیگری خواند. بعد خانمی برایمان غزل خواند. تمام که شد گفتم لطفاً یکی دیگر. از پنجره‌ها به بیرون نگاه‌کردم. تصور اینکه نشسته‌ام در یک چنین جایی و غزل می‌شنوم، یک‌مرتبه تمام آن بحث‌های نو و کهنه‌بودن شعر را دور ریخت. فقط لذت می‌بردم. آدم‌های تازه، شعرهای تازه. بی‌هیچ حاشیه. اصلا خبری از رسوم جلسات ادبی نبود. خیلی غریب بود.‌‌ همان پیرمردی که اول دیده بودیمش هم برایمان خواند. ممنونش هستم که خبرداد آن روز، آنجا شعر می‌خوانند. دست‌آخر‌‌ همان پیرمرد نودساله برایمان شعر طنزی خواند، از تمرکزش در این سن حیرت‌کردیم. چندبار برایش دست زدیم. ما دست می‌زدیم، او برای خودش صلوات می‌فرستاد.

قصد داشتم تمام لذت آن روز را با پُرحرفی به باقی دوستانم که آنجا بودند، منتقل کنم. زود فهمیدم آن‌ها از من هم کیفورترند. پس همان‌جا گفتم باید یک‌چیزی از این روز بنویسم. تا دیگران هم بخوانند. با بچه‌های انجمن شعر و ادب دزک، توی ایوان اصلی عکس یادگاری گرفتیم. دختر سرایدار حاضر نشد در قاب عکس، کنار ما بایستد.

بعید نیست خیلی زود رمان یکی از رفقای نویسنده را آنجا نقدکنیم. حتما لذت خاص خودش را خواهد داشت. 

عصر موقع برگشت. به شیشه زل زدم. و فکر کردم جز اینهایی که برای شما نوشتم، یک اتفاق نگفتنی هم آن‌روز، آنجا رخ داد که به قلم نیاید، الا به شکل داستانی

twitter googleplus cloob facebook

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

  • این دیدگاه در تاریخ جمعه 24 شهریور 1396 11:31 ب.ظ ارسال شده است
    foot pain میگه :

    Hey I know this is off topic but I was wondering
    if you knew of any widgets I could add to my blog that automatically tweet my
    newest twitter updates. I've been looking for a plug-in like
    this for quite some time and was hoping maybe you would have some experience with something like this.
    Please let me know if you run into anything. I truly enjoy reading your blog and I look forward to your new updates.

  • این دیدگاه در تاریخ دوشنبه 16 مرداد 1396 07:47 ب.ظ ارسال شده است
    Foot Pain میگه :

    We're a group of volunteers and starting
    a new scheme in our community. Your website provided us with valuable information to work on. You have done an impressive job and our entire community will be thankful to you.

  • image
  • image
  • image
  • image

روستای دزک با آن سابقه تاریخی و طبیعتی خدادادی و بهشتی چشم انتظار شماهاست
تا در حفظ آثار تاریخی و طبیعت خدادادی آن کوشا باشید و این مکان زیبا را به ایرانیان و جهانیان بشناسانید
خواننده عزیز این وبلاگ منتظر نظرات-مطالب-انتقادات -عکس ها و...شما میباشد
- دزک -

image

آمار سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

امکانات سایت

دزک سرزمینی در دامنه زاگرس مهد مردان بزرگ با طبیعتی بهشتی تو را میخواند

تغییر تم


انتخاب رنگ تم

سبک کانتینر

انتخاب الگوی پس زمینه